در گذشت مرتضی پاشایی رو به همتون تسلیت میگم......در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه!

نازنينا! نفَسى اسبِ تجلّى زين كن

كه زمين، گوش به زنگ ست و زمان، چشم به راه

آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بُوَد

بى تو منظومه امكان، نگران، چشم به راه.

{.طاها}

.........................................................

هی غریبه...


دلم بحال پسری سوخت که وقتی گفتم کفش هایم را خوب رنگ کن

گفت ،خاطرت جمع ،مثل سرنوشتم برایت سیاه میکنم


خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه :

ديگه نميخوامت...

.................................................................................................................

دمش گرم...باران را میگویم...

به شانه ام زد و گفت:خسته شدی...

امروز را تو استراحت کن...

من به جایت میبارم..........

 



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان 1393 | 19:1 | نویسنده : baran |

شده هی بخوای بخوابی تاپ تاپه قلبت نزاره!!!

فکر کنی خدایا اونم خوابیده یا که بیداره!!!!??


شده بی خوابی بگیره صد هزار نقشه بچینی

دنبال بهونه باشی که اونو فردا ببینی !!!! شده؟

شــــده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شده؟ شب که سر میزاری آرزو کنی بمیری

دم دم های صبح که میشه نفریناتو پس بگیری!!!!شده??

جایـی ایـنـکه تـشنـه ای خـونـم باشـی یـه بـار شـده دلـنـگرونـم بـاشـی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


چـي بگـم از کـجا بگـم.../دردمـو با کـيا بگـم???

بهـتره کــه دم نزنـم..../حــرفي از عـشـقم نزنـم!!!!!!

از عشـقي که گـم شـد و رفـت..........عاشـق مـردم شـد و رفـت




salaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaar cheghad sedat bezanam?



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان 1393 | 0:17 | نویسنده : baran |
a.k

 

زمان به دست تو پایان من نوشت آری
مسیر واقعه اینبار ازین سیاق افتاد...



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان 1393 | 16:56 | نویسنده : baran |

انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد 
که آدم های تکراری را روزی هزار 
بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد که 
نتوانی آن کس را که دلت 
میخواهد حتی یک بار ببینی !

 

شبانه
، از سينه ي دريا 

جدا
مي شود 

ذهن
عرق کرده ي من ، 

از
عاشقانه ها 

موج
شکسته ، از نگاه دريا 

مي
افتد 

زندگي
از پرده ي چشمانم 



دريا
خشک مي شود ، 

ساحل
بلند ، 

موج
مي خوابد 


من
بر عاشقانه هاي زندگي 

پرده
مي کشم

 



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان 1393 | 16:55 | نویسنده : baran |

کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می‌گذارند.احساسها بر افکار وکلمه ها مؤثرند.اندیشه‌ها بر کلمه‌ها و احساسها تاثیر می‌گذارند.بگوییم از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.نگوییم ببخشید که مزاحمتان شدم.بگوییم در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود.نگوییم گرفتارم.بگوییم راست می‌گی؟ راستی؟ نگوییم دروغ نگو.بگوییم خدا سلامتی بده.نگوییمخدا بد نده.بگوییم هدیه برای شما.نگوییم قابل ندارد.بگوییم با تجربه شده.نگوییم شکست خورده.بگوییمقشنگ نیست.نگوییم :زشت است.بگوییمخوب هستم.نگوییمبد نیست.بگوییم مناسب من نیست.نگوییم به درد من نمی‌خورد.بگوییم با این کار چه لذتی می‌بری؟ نگوییم چرا اذیت می‌کنی؟ بگوییم شاد و پر انرژی باشید.نگوییم خسته نباشید.بگوییممن.نگوییماینجانب.بگوییم:دوست ندارم.نگوییممتنفرم.بگوییمآسان نیست.نگوییمدشوار است.بگوییم بفرمایید.نگوییم در خدمت هستم.بگوییم خیلی راحت نبود.نگوییم جانم به لبم رسید.بگوییم مسئله را خودم حل می‌کنم.نگوییم مسئله ربطی به تو ندارد.

 



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان 1393 | 16:54 | نویسنده : baran |
اندن زیباست
اما افسوس...
قرار زندگی بر رفتن است
رفتنی تلخ رفتنی روح آزار
میروند اما نه رفتن گم شدن
در پی آبی دریا گم شدن
میروی حتما ....
نمیدانم چرا..
رفتنت رفتن نیست
با رفتنت ...با ماندن یادت
یادهایی کهنه
خاطراتی کم رنگ
یادهایی آزرده
پیش چشم می ایند
و همین .....
یعنی ماندن در هیاهوی خیال.... ... 



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان 1393 | 16:54 | نویسنده : baran |

قول بده ...قول بده بعد من زمینو نفرین نکنی ...شب شعر شعمارو خاموش نکنی ...بعد من روز وشبوگم نکنی  ...قول بده چشماتو گریون نکنی ...شب تنهایی من خورشیدو مهمون بکنی...یه سبد اطلسی با عشق پنهون بکنی رو مزارم گل ارکیده بکار ...شب دیدار واسم لاله بیار...شب تنهایی من ... شب تنهایی تو ...چه غریبانه شبیست ...شب تنهایی ما... شاعر:الهه دیانتی

 



تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان 1393 | 16:52 | نویسنده : baran |
 

اولین كسی باش كه میخندد. وقتی دلیلی برای خندین نمیبینی،
همان زمانی است كه بیشترین نیاز به خندیدن است. 
اولین كسی باش كه میبخشد. افكار منفی گذشته را برای همیشه كنار بگذار.
اولین كسی باش كه كاری را انجام میدهد.
هر چه زودتر اقدام كنی، كارهای بیشتری میتوانی انجام دهی.
اولین كسی باش كه تشكر میكند، برخورد حق شناسانه زندگیت را مملو از خوشبختی میكند. 
اولین كسی باش كه با موقعیتهای جدید و متفاوت وفق مییابد.
وقتی تغییرات را میپذیری كارهایت را با علاقه بیشتری انجام میدهی. 
دیگر برای داشتن زندگی بهتر منتظر ننشین. 
بلكه اولین كسی باش كه
به جلو حركت می كند و تنها كسی باش كه 
سبب این حركت میشود…

 





تاريخ : دوشنبه نوزدهم آبان 1393 | 16:52 | نویسنده : baran |

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
... تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
هیچگاه نتوانستیم بایکدیر سازش کنیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟ 



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 13:8 | نویسنده : baran |
ماه من سلام

شنیده ام تنهایی ام را جشن گرفته اند انسانهای نامرد

شنیده ام بوی خون به مشامشان رسیده که اینگونه تنم را میدرند

شنیده ای مرا کشته اند؟

شنیده ای دیگر تنها ام؟

شنیده ام صدای خسته ام را؟

اگاهم از حال و روزت

میفهمم که چقدر تنها هستی و نیاز به کسی داری که دیگر نیست اما من بودم و تو ندیدی

میدانی انتقام چیست؟من قربانی انتقام ها شده ام و تو قربانی مردانگی ات...

دیگر اشک هایم قهر کرده اند و مرا به حال خود واگذاشته اند...

شنیده ها را جدی نگیر گل نازم

شک میکنم حتی به بارانی که در این هوا در حال بارش است...

شک میکنم به تو و بودنت ...

شک میکنم به هر ممکنی و نا ممکن های اطرافم که سردر گریبان در انتظار آزادی اند گویی تا به حال طعم آزادی را نچشیده اند ...

از عشق سخنی ندارم...

زیاد نوشتم از قلبم که به زودی مرا خواهد برد...

از خود پرسیده ای که من چقدر تنهایی داشته ام ؟

از خود پرسیدی که این تنهایی ها،درد ها،غم ها چگونه تمام شدند؟

از تمام این مزار برای من خاک ماند و تنی بی جان درون گور...تاریک...مبهم...تار...

موهایم را میگیرد روزگار و میکشاند دنبال خودش...

از  سرد بودنم بگذار کمی بگویم...

از فروختنی هایم...

از قدم های به تاراج رفته ام ...

از هر آنچه خواستم و نشد ...به کدامین بهانه مرا زنده میکنی خالقم؟

به کدام بهانه مرا سرگردان میکنی؟

برای چه مرا در دام ها تنها میگذاری تا زخمی شوم؟

سازم را میسوزانم برای روشن کردن گرمای وجودت گل نازم...

خیلی وقت است که من بیتابم

خیلی وقت است در آینه به خود خیره میشوم...

روزی که تو برگردی پاییز میرود از  اینجا...

رقص باران را مینگری گل نازم؟

سالارم

تمام زندگی ام از آن توست

عشق من 

تو تمام هستی من بودی و خواهی بود

بدون تو این زمین را به کدامین بهانه و امید سپری کنم؟

امروز روزی است که من پرمیکشم

به هر آنجا که تصورش را بکنی...

تو بمان آسمان زیبا میشود

چشمان خورشید نشان تو را فرشته ها نیز خواب میبینند...

روزی که تو و چشمان خورشید نشانت را ببینم عاشقانه جان میگیرم...

صدای خنده هایت را

دستان گرمت را

و قلب شکسته ی مان را تنها من میشناسم و عذاب میکشم...

حیف شب هایی که  بی امید سحر شد...

حیف...

باران.دایان



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 14:57 | نویسنده : baran |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.